![]() |
![]() |
|
|
یا مدبر اللیل و النهار
حول حالنا الی احسن الحال به نام خدای بهارآفرین آخرین روز سال ۱۳۸۶ هم اومد.... سر سفره هفت سین پارسال چند تا دعا داشتم که متاسفانه اجابت نشد.... حتما صلاحم نبوده....امیدوارم سال بعد این موقع حالم بهتر از الان باشه..... آمین این چند روزه از اول هفته واقعا هفته شلوغی بود....شنبه و یکشنبه رفتم کلاس ورزش....دوشنبه بعد از ظهر رفتم خرید عیدی برای مهسا و مهناز (همکارام) و برای شیما (دخترداییم) هم یه جفت گل سر. یه چیز جنگولکی و یه عروسک خوشگل خریدم خب دیگه ما رفتیم تا سال بعد... ببخشید دیگه هر بدی خوبی از ما دیدین حلال کنید امیدوارم تو سال جدید همتون خوشبخت و شاد باشید و به همه آرزوهای خوبتون برسین دوستون دارم هوارتا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط صبا |
|
بهار را باور کن
باز کن پنجرهها را که نسیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/27ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام دوستاي خوبم....حالتون خوبه؟ " دم همه اونايي كه تو خونهتكوني عيدشون ما رو دور نريختن گرم، ما هم سعي ميكنيم زياد جانگيريم" اولين روز از آخرين هفته سال هم گذشت... نميدونيد سرمرخصي عيد چه جنجالي شدهبود؟ آخرش هم قرار شد من فقط دوشنبه، پنجم عيد رو نيام و از بعدش اميدوارم تو سال جديد بتونم اخلاقهاي بدم رو تغيير بدم.... يكيش اينه كه زود عصباني ميشم يعني از كوره در ميرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
به نام خداي مهرباني و سلام... چهارشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش.... پنجشنبه صبح زود با خالهام رفتم بانك....از اونجا هم دوباره رفتم كلاس ورزش.... بعدشم اومدم خونه رفتم حموم و آماده شدم بريم مهموني.مهموني به مناسبت اينكه خواهرزاده زندايي عزيز دانشگاه قبول شده جشن گرفته بود جمعه پيرو شب قبلش هنوز من و مامانم با همديگه سرسنگين بوديم اميدوارم آخرين هفته سال 1386 بهتون خيلي خوش بگذره و خبراي خوب بشنويد... به مراد دلتون برسين... براي منم دعا كنين بي زحمت.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/25ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام....حالتون خوبه؟ بگم از روز يكشنبه بعدازظهر با مامانم و سارا رفتيم فروشگاه....يه لحظه تنها شدم ....وسوسه شدم زنگ زدم به حسام...گفتم ديگه بهم زنگ نزنه....راستش فقط ميخواستم صداشو بشنوم ولي چون هيچ دليلي براي زنگ زدنم نداشتم اينجوري گفتم دوشنبه خبري نبود....صبح كه رفتم اداره.....بعدازظهر هم رفتم كلاس ورزش... سه شنبه مرخصي گرفتم يه خورده به كارام برسم...ديگه از صبح رفتم آشپزخونه مرتب كردم....بعد هم يه سروساموني به كتابخونم دادم....يه دور هم ماشين لباس شويي روشن كردم.... امروز هم كه چهارشنبه باشه تاحالا مثل روزاي قبل بوده....از صبح كه اومدم كار و حالا هم كه ميخوايم ناهار بخوريم....ناهار لوبياپلو بامرغ داريم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/22ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام مجدد اين مطلبو بخونيددست نوشته های یک کارمند سازمان ملل واقعا از خداي خودم شرمنده شدم كه بايد هرشب غرغرهاي منو تحمل كنه خداجون منو ببخش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
قسمت سوم تمام مدتي كه فرزانه داشت با حسام حرف ميزد من دلشوره داشتم بعدا نوشت :میدونم ممکنه فکر کنید چطوری میشه فقط تلفنی این همه وابسته بشم؟ ولی خیلی دوسش داشتم.هنوز هم دارم.هنوز هم دلم پر میکشه برای شنیدن صدای مردونه اش. برای.... دیروز بهش زنگ زدم.برخلاف میلم بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه.گفتم اگه قراره هردوهفته یکبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بهتره تمومش کنه....اونم گفت باشه.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
يه سلام بهاري گرم به همه دوستاي خوبم.... چهارشنبه بعداز اينكه با حسام حرف زدم خيلي حالم گرفت پنجشنبه قرار بود ساعت 9 كارگر بياد براي نظافت خونه.كه ايشون ساعت 7:30 تشريف آوردن تا ساعت 6 بعدازظهر كارش تموم شد.بعدش هم خودمون يه كم جمع وجور كرديم....وخوابيديم. جمعه صبح پاشديم با اون همه كار كه خونه داشتيم رفتيم نمايشگاه بهاره. شنبه هم از صبح رفتيم تو آشپزخونه. ديگه يخچال.گاز.ماشين لباسشويي.كابينت...همه رو شستيم امروز هم ازمن بدشانسي آوردم.صبح كلي موندم تو ترافيك ساعت نه رسيدم اداره.هنوز صبحونه نخورده با دوستام رفتيم فروشگاه. الان هم كه تازه رسيدم. با اجازه ....تا بعد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/19ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام مجدد بريم سراغ خاطرات روزمره.... دوشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش. سه شنبه هم اتفاق خاصي نيفتاد.فقط اينكه سرناهار مهسا داشت تو سالاد آبليمو ميريخت كه رييسمون (بينهايت شكموئه) امروز صبح رفتم نون تافتون واسه صبحونه خريدم. آخه ما قرار گذاشتيم اين 5 روز كه ميايم اداره هر روز يكي سالاد و نون بياره.بعدش اينكه امروز برام خواستگار اومد. اونم تو اداره. خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم باي بعدا نوشت: همین الان یعنی ساعت۳ بعداز ظهر حسام زنگ زد. منم جواب دادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام ممنون از صبورا جون كه منو به بازي ترانه ها دعوت كردن منم 7تا از بهترين آهنگايي رو كه شنيدم مينويسم 1_عشق لالايي بارون تو شباست نم نم بارون پشت شيشههاست لحظه شبنم و برگ گل ياس لحظه رهايي پرندههاست.... (گوگوش) 2_وقتي مياي صداي پات ازهمه جادهها مياد انگار من از عشقم به دوركه از همه دنيا مياد تاوقتي كه در واميشه لحظه ديدن ميرسه هرچي كه جاده است به سينه من ميرسه.... (هايده) 3_اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد رفت و گم شد تو غروب رفت وازهمه بريد اونكه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد جفت پر شكستشو توي تنهايي نديد.... (گوگوش) ۴_پي اسم تو ميگشتم ته يه فنجون خالي دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي فنجوناي لب پريده قهوههاي نيمه خورده من و عشقي كه واسه هميشه مرده.... (شادمهر) ۵_چرا وقتي كه آدم تنها ميشه غم و غصهاش قد يك دنيا ميشه ميره يه گوشه پنهون ميشينه اونجا رو مثل يه زندون ميبينه.... (فروغي) ۶_بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ بااينا زمستونو سرميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم.... (فرهاد) ۷_تو فكر يك سقفم يك سقف بيروزن يك سقف پابرجا محكمتر از آهن سقفي كه تنپوش هراس ما باشه تو سردي شبها لباس ما باشه.... (فرهاد) این شعرو همیشه حسام برا میخوند.... یادش بخیر ۸_يه پنجره بايه قفس يه حنجره بي همنفس سهم از بودن تو يه خاطره است همين و بس تواين مثلث غريب ستارهها رو خط زدم دارم به آخر ميرسم از اونور شهر اومدم.... (شادمهر) البته ببخشید از ۷تا بیشتر شد.... و دوستانی که به این مسابقه دعوت کردم : (احسان ادمین .مستانه.خانم خرسی.شهرزاد.سحر.بابونه)عزیز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
تو نیستی که ببینی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام.... دوباره هرچی نوشته بودم پرید.... شنبه بعداز ظهر با سارا رفتیم خرید. یکشنبه بعدازظهر رفتم ورزش و کلی حال کردم. دوشنبه که تاحالا اتفاق خاصی نیفتاده. فقط سارا از امروز میره دانشگاه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
تشویق ها پایان می پذیرد..... مدالها را گرد و غبار فرا می گیرد.... و برنده ها خیلی زود فراموش می شوند... ولی اکنون ببین آیا به خاطر می آوری : نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش مؤثری داشته اند، سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند ، یا انسان هائی که احساس خاص و زیبایی را در قلب تو به وجود آورده اند، یا اسم پنج نفر از کسانی که مایل هستی اوقات فراغت خود را با آنها بگذرانی. جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است ،....نیست؟
کسانی که مهم نیست چگونه؛ ولی در کنار تو می مانند... مدتی درباره آن فکر کن....زندگی خیلی کوتاه است... و تو ؛در کدام لیست از کسانی که نام بردم هستی ؟ آیا می دانی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
قسمت دوم .... البته اونروز قبل از اینکه حسام رو ببینم رفتم زیارت حرم ولی اصلا حواسم جای خودش نبود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام بگم از پنجشنبه که ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم. جمعه دوباره ساعت ۱۰ بیدار شدیم. جاتون خالی مامانم خورش آلو اسفناج درست کرده بود. فعلا به خدا میسپارمتون. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
میخوام از خودم و حسام بنویسم.... مهر سال ۸۴ بود.یکی از دوستام سایت روزی رو بهم معرفی کرده بود.میرفتیم اونجا دونفری با هم چت میکردیم.یک ماهی میشد که چت میکردم چند بار یه نفر با آیدی بدشانس هی پی ام میداد. یه بار اومد گفت چرا انقدر دخترا بیوفاهستن؟ گفتم چرا؟ گفت اینجا با یه دختر به اسم فریبا چت میکردم.میگفت تو دبی زندگی میکنه. حاالا که من میخوام برم ببینمش گفته دوست نداره منو ببینه! بهش گفتم ناراحت نباش.اونروز تموم شد. بازم بعد از چند روز پی ام داد. گفت میتونه باهام تلفنی صحبت کنه؟ گفتم نه.بهش گفتم من بیشتر اینجا با دوستم چت میکنم.ولی خیلی اصرار کرد. نمیدونم چرا یه دفه شمارشو یادداشت کردم فردا صبح ساعت ۷ اون زنگ زد.میگفت ببین چیکار کردی که من صبح به این زودی دلم برات تنگ شده خواستم صداتو بشنوم روزها همینطور میگذشت تا رییسم یه ماموریت بهم داد برای مشهد که با همکارم برم.خیلی خوشحال بودم چون میتونستم حسامو از نزدیک ببینم ببخشید که متنم از لحاظ ادبی ضعیفه آخه من رشتم علوم پایه بوده.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام
امروز خواستم یه کمی بیشتر بخوابم خودم بیام اداره شانس من یه بارونی گرفت که عینهو موش آب کشیده شدم. دیروز سه تااز دوستام (م.ه.م ) رفتند زاهدان که اربعین اونجا باشن آخه خونواده مهناز اونجا زندگی میکنن و برای فردا نذری میدن. منم تنهای تنها اینجام تو اداره. الان م زنگ زد گفت دارن میرن بازار هوای زاهدان هم خیلی خوبه... خوش به حالشون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام مجدد خوبين همگي؟ بگم از روز شنبه كه با مهسا جون رفتيم نمايشگاه مواد شوينده يكشنبه رفتم كلاس ورزش كلي حال داد دوشنبه هم اومدم سركار قرار گذاشته بوديم با مامانم ساعت ۱بريم خريد. مامان عزيزم تازه ساعت يك و نيم از ادارشون راه افتاده بود. اين بود انشاي من راستي ببخشيدا من امروز ذوق داشتم از اين شكلكها خيلي استفاده كردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سلام قالبمو عوض كردم.... فكر ميكنيد خوبه يا قبلي بهتر بود؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/07ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
چقدر خنده داره ... چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
روی عکسا گرد و خاکه ، بیشتر دلا هلاکه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
سه شنبه که طبق قرار قبلی با دوستام رفتیم بازار بزرگ.جاتون خالی انقدر شلوغ بوددددد که نگو چهارشنبه هم خوشبختانه رییس نداشتیم و خیلی خوب بود و اما پنجشنبه صبح داشتم میرفتم کلاس ورزش دیدم موبایلم داره میزنگه و...با کمال تعجب دیدم حسامهههه جمعه هم از صبح مامانم رفت خونه مامان بزرگم. من و سارا مثل .... افتادیم به جون خونه فعلا به خدا میسپارمتون...شاد باشید....بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/04ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
هرچی نوشته بودم پرید.......... دیگه حالشو ندارم بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/04ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|