تبليغاتX
تو نیستی که ببینی

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

به نام خدای بهارآفرین .... و سلام....

آخرین روز سال ۱۳۸۶ هم اومد.... سر سفره هفت سین پارسال چند تا دعا داشتم که متاسفانه اجابت نشد.... حتما صلاحم نبوده....امیدوارم سال بعد این موقع حالم بهتر از الان باشه..... آمین

این چند روزه از اول هفته واقعا هفته شلوغی بود....شنبه و یکشنبه رفتم کلاس ورزش....دوشنبه بعد از ظهر رفتم خرید عیدی برای مهسا و مهناز (همکارام) و برای شیما (دخترداییم) هم یه جفت گل سر. یه چیز جنگولکی و یه عروسک خوشگل خریدم....اگه بدونین چه دختر ماهیه. ۸ سالشه.... تپل.... سفید.... خلاصه که عشق منه....از الان دلم براش تنگ شده... قربونش برم.بعدش اومدم خونه.نماز خوندم.با سارا رفتیم بیرون.... یه کم مواد شوینده خریدیم.... چند کیلو میوه... وچند تا کاغذ کادو.... هنوز موهامو کوتاه نکردم و .... کلی کار دارم.

خب دیگه ما رفتیم تا سال بعد... ببخشید دیگه هر بدی خوبی از ما دیدین حلال کنید ... امروز صبح رادیو جوان داشت میگفت اگه از کسی کینه دارین ببخشیدش... منم اون لحظه خیلی به خودم فشار آوردم حسام رو ببخشم ... ولی نتونستم... خیلی آدم بدیم ...نه؟

امیدوارم تو سال جدید همتون خوشبخت و شاد باشید و به همه آرزوهای خوبتون برسین.... منم آرزو میکنم دیگه تو سال جدید سر و سامون بگیرم و انقدر مامانمو اذیت نکنم.

دوستون دارم هوارتا..... بای بای.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط صبا | 

بهار را باور کن

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دل‌سنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام دوستاي خوبم....حالتون خوبه؟

" دم همه اونايي كه تو خونه‌تكوني عيدشون ما رو دور نريختن گرم، ما هم سعي مي‌كنيم زياد جانگيريم"

اولين روز از آخرين هفته سال هم گذشت... نميدونيد سرمرخصي عيد چه جنجالي شده‌بود؟ آخرش هم قرار شد من فقط دوشنبه، پنجم عيد رو نيام و از بعدش .....توي خونه هم به خاطر همون مسائلي كه گفتم بين من و مامانم يه خورده شكرآب بود...ميدونيد من يه اخلاق گندي دارم....عادت ندارم براي آشتي پاپيش بذارم البته خيلي تمرين كردم.ولي درست نميشه....خب چيكار كنم؟

اميدوارم تو سال جديد بتونم اخلاقهاي بدم رو تغيير بدم.... يكيش اينه كه زود عصباني ميشم يعني از كوره در ميرم...در كل آدم زودرنجي هستم...زود گريه ميكنم... ميخوام تمرين كنم يه كم خونسرد باشم....بعدش اينكه لجبازم... حسودم.... توي خريد اصلا اراده ندارم تا يه چيزي خوشم بياد فوري ميخرمش ...البته اگه تو اون لحظه پولشو داشته باشم... بقيه اخلاقهاي بدمو يادم اومد ميام مينويسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط صبا | 

به نام خداي مهرباني و سلام...

چهارشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش....

پنجشنبه صبح زود با خاله‌ام رفتم بانك....از اونجا هم دوباره رفتم كلاس ورزش.... بعدشم اومدم خونه رفتم حموم و آماده شدم بريم مهموني.مهموني به مناسبت اينكه خواهرزاده زندايي عزيز دانشگاه قبول شده جشن گرفته بود...بعدش هم اومديم خونه و لالا (از خستگي زياد بيهوش شدم) البته قبل از خواب با مامانم جر و بحثمون شد ...سر اينكه نميذاره موهامو كوتاه كنم....واقعا خسته شدم تو 26 سالگي هنوز بايد براي مسائل پيش پا افتاده از مامانم اجازه بگيرم...

جمعه پيرو شب قبلش هنوز من و مامانم با همديگه سرسنگين بوديم...يه كم خونه تكوني كردم...بعد از ناهار هم مامانم تنهايي پاشد رفت بهشت زهرا...ومن و سارا باهاش نرفتيم....عصر هم حاضر شدم رفتم براي دوستم يه عروسك خوشگل عيدي خريدم (واسه الهه)...شام هم يه كم سالاد خوردم و خوابيدم...

اميدوارم آخرين هفته سال 1386 بهتون خيلي خوش بگذره و خبراي خوب بشنويد... به مراد دلتون برسين... براي منم دعا كنين بي زحمت....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام....حالتون خوبه؟

بگم از روز يكشنبه بعدازظهر با مامانم و سارا رفتيم فروشگاه....يه لحظه تنها شدم ....وسوسه شدم زنگ زدم به حسام...گفتم ديگه بهم زنگ نزنه....راستش فقط ميخواستم صداشو بشنوم ولي چون هيچ دليلي براي زنگ زدنم نداشتم اينجوري گفتم...بعدش اومديم خونه خريدامونو گذاشتيم...رفتيم آرايشگاه...شب كه ميخواستم بخوابم براي بار سوم با خدا عهد بستم كه تا آخر عمرم به حسام زنگ نزنم.

دوشنبه خبري نبود....صبح كه رفتم اداره.....بعدازظهر هم رفتم كلاس ورزش...

سه شنبه مرخصي گرفتم يه خورده به كارام برسم...ديگه از صبح رفتم آشپزخونه مرتب كردم....بعد هم يه سروساموني به كتابخونم دادم....يه دور هم ماشين لباس شويي روشن كردم....بعدش ناهار خوردم و رفتم حموم...چون بعدازظهر ميخواستيم بريم نامزدي دوست سارا...نامزدي هممم بدددد نبود...ولي نميدونم چرا دلم گرفته بود...هرچي ساراگفت پاشو برقصيم...گفتم حوصله ندارم تو برو....راستش امروز ظهرهم دوباره كلي گريه كردم....نميدونم چرا نميتونم حسامو فراموش كنم؟

امروز هم كه چهارشنبه باشه تاحالا مثل روزاي قبل بوده....از صبح كه اومدم كار و حالا هم كه ميخوايم ناهار بخوريم....ناهار لوبياپلو بامرغ داريم... بفرمايين.....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام مجدد

اين مطلبو بخونيددست نوشته های یک کارمند سازمان ملل

واقعا از خداي خودم شرمنده شدم كه بايد هرشب غرغرهاي منو تحمل كنه

خداجون منو ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط صبا | 

قسمت سوم

تمام مدتي كه فرزانه داشت با حسام حرف ميزد من دلشوره داشتم بعد از 2 ساعت مكالمشون تموم شد.زنگ زدم به فرزانه،گفتم قبول كرد؟ گفت آره ....خيلي راحت.... فقط گفته يه بار ديگه به خودت زنگ ميزنه،آخرين حرفاشو باهات ميزنه....نيم ساعت بعد زنگ زد...خيلي ناراحت بود...گفت ميتونستي حرفاتو خودت بهم بزني.منم كه از بچه‌گي اينجوري بودم.با همه رودربايستي دارم.بعد گفت من تمام شرايطتو قبول ميكنم. تو كارتو داشته باشي....تهران زندگي كنيم....منم خيلي زود كارمو ميارم تهران....الان هم يه كارايي كردم....داشتم شاخ درمياوردم....بعدش گفت براي اينكه پول تلفن هم ندي خودم بهت زنگ ميزنم تو فقط لطف كن جواب تلفنامو بده....چون من نميتونم ازت دور باشم....صداش يه كمي ميلرزيد....منم دوباره مردد شدم.نميدونستم بايد چيكار كنم؟ از يه طرف فرزانه ميگفت بايد رابطمو باهاش قطع كنم...از يه طرف خودم هنوز دوسش داشتم.....تصميم گرفتم رابطمو باهاش ادامه بدم...البته فقط اون زنگ ميزد....اوايل خيلي عشقولانه شده بود...اس‌ام‌اس‌هاي عشقولانه ميفرستاد....خلاصه همينطوري روزها گذشت تا دهه فاطميه رسيد....يادمه شب آخرش بود كه من بهش اس‌ام‌اس دادم بهم زنگ بزنه.ولي نزد.چند ساعت بعد دوباره براش اس‌ام‌اس زدم چرا نزدي؟ انقدر سرت شلوغه؟گفت تو هياتم،پيش بچه‌ها.نميتونم.منم گفتم ديگه لطف كن زنگ نزن. بعداز چند دقيقه برام نوشت الان پاي پرچم حضرت فاطمه فهميدم كه خيلي بدبختم، تو ديگه نميخواي با من زندگي كني و اينا همش بهانه‌است.... حدود دوسه روز بعد زنگ زد و اينبار خيلي بد باهام حرف زد.صداشو بلند كرده بود و همينطور دادميزد...منم تو اداره بودم رفتم تو دستشويي...اونجا كلي گريه كردم...راستش خيلي دلم براش تنگ شده بود.انتظار اون حرفا رو ازش نداشتم.گفت تو بايكي آشنا شدي ...مطمئنم. منم كلي قسم خوردم كه نه بخدا.اشتباه ميكني ولي تو كتش نميرفت.خلاصه گفت ديگه همه‌چي تموم شد.ولي من ديوونه نميتونستم دوريشو تحمل كنم.درسته تو اين دو سه ماه كه گذشته بود بهش زنگ نميزدم ولي ميدونستم اون زنگ ميزنه حتما.حالا كه اينطوري گفته بود كلي پاي تلفن گريه كردم.اونم قبول كرد.....اواخر دي‌ماه بود كه من با فاطمه و فرزانه رفتم قشم.اونجا يكي از همكاراي فاطمه تو بندرعباس برامون يه سوئيت گرفته بود.ولي حسام نميدونست.البته ما اونجاهمه خريدامونو با همون آقاهه ميرفتيم.شب آخري كه اونجا بوديم من پول كم آوردم و از همون همكار فاطمه قرض گرفتم. وقتي داشتيم برميگشتيم تهران تو تلفن يه دفه از دهنم پريد،گفتم از اون آقاهه پول قرض كردم كه حسام دوباره قاط زد.گفت مگه نگفته بودي فقط خودتون سه تا رفتين؟ پس اون مرده كي بوده؟ حالا بيا و درستش كن.خلاصه حدود يه ماه هم اينطوري قهر بوديم....اوايل اسفند يه بار كه زنگ زده بود گفت آدرس محل كارتو بده.گفتم واسه چي؟ گفت ميخوام يكي از دوستاموبفرستم برات يه بسته بياره.منم دادم. قرار بود صبح شنبه بياد. شنبه زنگ زدم ببينم دوستش كي مياد كه گفت من تو تهرانم دارم ميام محل كارت....منم كلي هول شدم گفتم نه...خودم ميام....ميدون وليعصر قرار گذاشتيم.....

بعدا نوشت :میدونم ممکنه فکر کنید چطوری میشه فقط تلفنی این همه وابسته بشم؟ ولی خیلی دوسش داشتم.هنوز هم دارم.هنوز هم دلم پر میکشه برای شنیدن صدای مردونه اش. برای....

دیروز بهش زنگ زدم.برخلاف میلم بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه.گفتم اگه قراره هردوهفته یکبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بهتره تمومش کنه....اونم گفت باشه.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط صبا | 

يه سلام بهاري گرم به همه دوستاي خوبم....

چهارشنبه بعداز اينكه با حسام حرف زدم خيلي حالم گرفت....تو سرويس هم ياسمينا همش حرف زد... سرمو برد...ديگه از بچش...از خريداش...ازهمه‌چي حرف زد.موقع پياده شدن هم گفت من ميخوام يه روسري بخرم بيا ببين خوبه؟...بعد كه روسريو خريد گفت ميخوام براي آرمان (پسرش)كفش بخرم...از اونجا هم رفتيم طلا ديديم....بعدش هم رفتيم كامران لباساشو نگاه كرديم....همونجا بود كه يهو خالم زنگيد كجايي؟ منم تازه يادم افتاد قراره باهاش برم آرايشگاه.گفتم شما كجايي؟ گفت من سركوچتونم...ديگه تند تند از ياسمينا خداحافظي كردم....ماشين خالمو ديدم.سريع رفتم خونه لباس عوض كردم با سارا رفتيم پيش خاله...بعد ديگه دوتاشون موهاشونو كوتاه كردن...بعدش هم اومديم خونه ....من يه كم سالاد خوردم....سريال بيداريو نگاه كردم....حمام رفتم.... خوابيدم.

پنجشنبه قرار بود ساعت 9 كارگر بياد براي نظافت خونه.كه ايشون ساعت 7:30 تشريف آوردن تا ساعت 6 بعدازظهر كارش تموم شد.بعدش هم خودمون يه كم جمع وجور كرديم....وخوابيديم.

جمعه صبح پاشديم با اون همه كار كه خونه داشتيم رفتيم نمايشگاه بهاره.اونجا من دوتا بلوز.يه عروسك.5 جفت جوراب. عسل  و يه خورده لوازم آرايش خريدم.بعدش هم برگشتيم خونه رفتيم افتخاري جاتون خالي باقالي پلو خورديم.بعدش هم رفتيم واسه مامانم مانتو بخريم.كه منم يه دست مانتو شلوار مشكي خوشگل واسه اداره خريدم.سارا هم يه شال آبي خوشگل خريد....خداييش خيلي شالش ناز بود.ديگه سرگرم خريد بوديم كه موبايل مامانم زنگ زد...داييم بود...واسمون شله‌زرد آورده بود.‌شله‌زردشو با شير پخته بود خيلي خوشمزه شده بود.... تا آخر شب كمدامونو مرتب كرديم و خوابيديم.

شنبه هم از صبح رفتيم تو آشپزخونه. ديگه يخچال.گاز.ماشين لباسشويي.كابينت...همه رو شستيم....ناهار خورديم....رفتيم حمامشب هم خونه دايي كوچيكم دعوت بوديم....راستي ما سه شنبه نامزدي دوست سارا دعوتيم.......هورااااااا....خيلي دلم عروسي ميخواست

امروز هم ازمن بدشانسي آوردم.صبح كلي موندم تو ترافيك ساعت نه رسيدم اداره.هنوز صبحونه نخورده با دوستام رفتيم فروشگاه. الان هم كه تازه رسيدم.

با اجازه ....تا بعد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام مجدد

بريم سراغ خاطرات روزمره....

دوشنبه بعداز ظهر رفتم كلاس ورزش.تصميم گرفتم اين هفته وهفته بعد رو تقريبا هرروز برم.چون ديگه تا آخر عيد باز نيست.بعدش هم كه رفتم خونه طبق معمول خوابيدم تا فردا صبح.

سه شنبه هم اتفاق خاصي نيفتاد.فقط اينكه سرناهار مهسا داشت تو سالاد آبليمو ميريخت كه رييسمون (بينهايت شكموئه)سررسيد.گفت به به شما چقدر سالاد ميخورين؟ گفتيم اين سالاد واسه 5 نفره.خلاصه به زور يه ظرف گنده سالادبرداشت برد.تازه آقا برگشته ميگه از فردا واسه منم سالاد بيارين.منم اخمام رفت توهم. گفت خانوم ... ناراحت شده.مگه نه؟ گفتم نه اختيار دارين.بعد ديگه سر ناهار با بچه ها صحبت كرديم قرار شدبگيم نه.وقتي مهسا بهش گفت نظر بچه ها چيه خيلي ناراحت شد.منم كلي خوشحال شدم. آخه بگو اگه تو عاشق سالادي خب خانومت هرشب برات درست كنه بريزه تو يه ظرف تو هم فردا باناهارت نوش جان كن. بد ميگم؟....يه ساعت آخرو مرخصي گرفتم رفتم كلاس ورزش. شب هم رفتم خونه.حمام كردم. واسه فردا سالاد درست كردم ولالا.

امروز صبح رفتم نون تافتون واسه صبحونه خريدم. آخه ما قرار گذاشتيم اين 5 روز كه ميايم اداره هر روز يكي سالاد و نون بياره.بعدش اينكه امروز برام خواستگار اومد. اونم تو اداره. منم كلي استرس داشتم و دارم.هنوز اثراتش مونده.يكي از همكاراي اداره بود تو مشهد كار ميكرد.من نميدونم چرا هميشه بايد با مشهد يه رابطه‌اي داشته باشم؟ بعدش اينكه جاتون خالي ناهار جوجه خورديم با تن ماهي كه همين الان تموم شد. بعداز ظهر هم ميخوام با خاله و مامانم برم آرايشگاه موهاشونو كوتاه كنن.نميدونم من بايد واسه چي برم؟

خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم....تا شنبه به خدا ميسپارمتون.....مواظب خودتون باشين....

باي

بعدا نوشت: همین الان یعنی ساعت۳ بعداز ظهر حسام زنگ زد. منم جواب دادم. گفت برای عید میخواد بیاد منو ببینه.فقط به خاطر من میاد.خدایا چرا اینطوری میکنه؟ اگه منو نمیخواد چرا دوباره میخواد بازم وابستش بشم؟ چرا؟ خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام

ممنون از صبورا جون كه منو به بازي ترانه ها دعوت كردن

منم 7تا از بهترين آهنگايي رو كه شنيدم مينويسم

1_عشق لالايي بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شيشه‌هاست

لحظه شبنم و برگ گل ياس

لحظه رهايي پرنده‌هاست....

                                  (گوگوش)

2_وقتي مياي صداي پات ازهمه جاده‌ها مياد

انگار من از عشقم به دوركه از همه دنيا مياد

تاوقتي كه در واميشه لحظه ديدن ميرسه

هرچي كه جاده است به سينه من ميرسه....

                                                     (هايده) 

3_اون پرنده تو بودي پيرهن ابرو دريد

رفت و گم شد تو غروب رفت وازهمه بريد

اونكه روي عاشقي طرح دلتنگي كشيد

جفت پر شكستشو توي تنهايي نديد....

                                                (گوگوش)

۴_پي اسم تو ميگشتم ته يه فنجون خالي

دنبال يه طرح تازه يه تبسم خيالي

فنجوناي لب پريده قهوه‌‌هاي نيمه خورده

من و عشقي كه واسه هميشه مرده....

                                              (شادمهر)

۵_چرا وقتي كه آدم تنها ميشه

 غم و غصه‌اش قد يك دنيا ميشه

ميره يه گوشه پنهون ميشينه

اونجا رو مثل يه زندون ميبينه....

                                         (فروغي)

۶_بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو

بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ

بااينا زمستونو سرميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم....

                                                                  (فرهاد)

۷_تو فكر يك سقفم يك سقف بي‌روزن

يك سقف پابرجا محكمتر از آهن

سقفي كه تنپوش هراس ما باشه

تو سردي شبها لباس ما باشه....

                                       (فرهاد)

این شعرو همیشه حسام برا میخوند.... یادش بخیر

۸_يه پنجره بايه قفس يه حنجره بي هم‌نفس

سهم از بودن تو يه خاطره است همين و بس

تواين مثلث غريب ستاره‌ها رو خط زدم

دارم به آخر ميرسم از اونور شهر اومدم....

                                                     (شادمهر)

البته ببخشید از ۷تا بیشتر شد....

و دوستانی که به این مسابقه دعوت کردم :

(احسان ادمین .مستانه.خانم خرسی.شهرزاد.سحر.بابونه)عزیز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط صبا | 

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام.... شما خوبید؟... من خوب نیستم....

دوباره هرچی نوشته بودم پرید....

شنبه بعداز ظهر با سارا رفتیم خرید. اول رفتیم فردوسی من برای مامانم عیدی سکه خریدم. بعد رفتیم منوچهری شامپو خریدم و موس نرم کننده مو. بعدش رفتیم بهارستان کیف و شلوار لی خریدیم.بعدش میخواستم از نزدیک خونمون واسه مامانم رنگ مو بخرم که مارکشو پیدا نکردم. از اونجا هم اومدیم خونه. شام خوردیم و لالا.راستی اینم بگم دوستام از زاهدان برام یه بسته شکلات شیر آوردن با یه عروسک که مثل شیطونه ولی مهسا میگه شبیه خودته.تازه جاتون خالی ناهار هم آبگوشت و قیمه خوردیم که هر دوتاش نذری بود.

یکشنبه بعدازظهر رفتم ورزش و کلی حال کردم. بعدش اومدم خونه حمام کردم. شام خوردم و خوابیدم.

دوشنبه که تاحالا اتفاق خاصی نیفتاده. فقط سارا از امروز میره دانشگاه. من که اومدم هنوز خواب بود.ساعت ۱۱ کلاس داره. با رییسش هماهنگ کرده هفته ای ۳ روز میره دانشگاه .۳ روز میره سرکار. امیدوارم که تو همه کاراش موفق باشه. میدونید خیلی ناراحتم. آخه سارا بیشتر خواستگاراشو به خاطر اینکه من هنوز ازدواج نکردم  رد میکنه. میگه اول تو بعد من.....  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط صبا | 

تشویق ها پایان می پذیرد..... مدالها را گرد و غبار فرا می گیرد.... و برنده ها خیلی زود فراموش می شوند...

ولی اکنون ببین آیا به خاطر می آوری :

نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش مؤثری داشته اند،

سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند ،

یا انسان هائی که احساس خاص و زیبایی را در قلب تو به وجود آورده اند،

یا اسم پنج نفر از کسانی که مایل هستی اوقات فراغت خود را با آنها بگذرانی.


جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است ،....نیست؟


کسانی که به زندگی تو معنا بخشیده اند ،جزو مشهورترین و بالاترین افراد دنیا نیستند؛ آنها ثروت زیادی ندارند یا مدال و جایزه مهمی به دست نیاورده اند؛ ولی....آنها کسانی هستند که نگران تو هستند و از تو مراقبت می کنند؛

کسانی که مهم نیست چگونه؛ ولی در کنار تو می مانند...

مدتی درباره آن فکر کن....زندگی خیلی کوتاه است... و تو ؛در کدام لیست از کسانی که نام بردم هستی ؟ آیا می دانی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط صبا | 

قسمت دوم ....

البته اونروز قبل از اینکه حسام رو ببینم رفتم زیارت حرم ولی اصلا حواسم جای خودش نبود. استرس داشتم. البته هم اون عکس منو دیده بود هم من عکس اونو.ولی بازم میخواستم ببینم از نزدیک چه شکلیه؟ طفلکی فرزانه هم نتونست درست زیارت کنه ....رفتیم صحن دارالقران خیلی شلوغ بود... همون موقع زنگ زد گفت من دارم میبینمت...تکیه داده بود به دیوار.... از عکسش لاغرتر به نظر میومد....رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردیم.... یه کمی حرف زدیم.... بعدش گفت ما بریم خریدمونو بکنیم که شام باهم باشیم..... حدود ساعت ۹ شب بود که رفتیم یه رستوران سنتی تو خیابون تقی آباد....(وای...الان که یادش میفتم ....)بعد مارو تا هتل رسوند و قرار شد فردا ساعت ۱۱ همدیگرو ببینیم....من خیلی حالم بد بود.... گریه میکردم.... دلداری و شوخیهای فرزانه هم کارساز نبود.... اونشب تا صبح باهاش تلفنی حرف زدم....خلاصه فردا صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم حرم.... از اونجا هم رفتیم شاندیز... نمیدونین چقدر احساس خوشبختی میکردم.... با اینکه هیچ تماس فیزیکی باهم نداشتیم ولی خیلی بهش وابسته شده بودم... بعدش دوباره مارو رسوند هتل که به پروازمون برسیم.... تو هواپیما خیلی حالم گرفته بود ولی یه دنیا خوشحال بودم که دیدمش....(افسوس که خوشبختیم پایدار نبود....) ....دیگه از اون موقع کم کم بحث ازدواج رو پیش کشید.... میگفت باید کارمو بذارم کنار.... چادری بشم..... برم مشهد زندگی کنم.... ولی من فقط قبول کردم چادری بشم....تا عید همینطوری گذشت.... عید سال ۸۵ هم شروع شد....قرار بود پنجشنبه۱۷ فروردین بیاد منو ببینه...خیلی دلم براش تنگ شده بود....اومد...ولی نمیدونم چرا این دفعه حس خوبی از بودن باهاش نداشتم.... چندبار اسم آزاده رو آرد که تو خیابون دیدتش.... رفتیم پارک ساعی ولی نمیدونم چرا همش دوست داشتم زودتر عصر بشه که برم خونمون....البته از وقتی که فرزانه دیده بودش همش میگفت شما به هم نمیخورین و از این حرفا.... باقطار اومده بود ....خیلی اصرار کرد تا راه آهن باهاش برم ولی نرفتم....قرار بود شنبه برام خواستگار بود ...تو جلسه خواستگاری بود که خواهرم یواشکی بهم گفت گوشیت زنگ میخوره.بعد از اینکه مهمونا رفتن ...رفتم سراغ موبایلم دیدم ۲۰ تا میس کال دارم....دوباره زنگ زد گفت چرا بهش زنگ نزدم ببینم رسیده یا نه؟ واقعا خودم هم نمیدونستم چرا؟ الکی بهانه آوردم.... بهش گفتم من نمیتونم شرایطشو قبول کنم....از این طرف هم شمارشو دادم فرزانه تا باهاش صحبت کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام ...حالتون خوبه؟

بگم از پنجشنبه که ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم. ۲ بار ماشین لباسشویی روشن کردم. حمام رفتم. ناهار خوردم. با مامانم رفتیم خرید.بعد اومدیم خونه دیدیم دایی کوچیکم با خانم بچه ها اومدن منزل ما.

جمعه دوباره ساعت ۱۰ بیدار شدیم. جاتون خالی مامانم خورش آلو اسفناج درست کرده بود. ناهارو برداشتیم رفتیم خونه مادربزرگه تا شب هم اونجا بودیم.

فعلا به خدا میسپارمتون.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط صبا | 

میخوام از خودم و حسام بنویسم....

مهر سال ۸۴ بود.یکی از دوستام سایت روزی رو بهم معرفی کرده بود.میرفتیم اونجا دونفری با هم چت میکردیم.یک ماهی میشد که چت میکردم چند بار یه نفر با آیدی بدشانس هی پی ام میداد. یه بار اومد گفت چرا انقدر دخترا بیوفاهستن؟ گفتم چرا؟ گفت اینجا با یه دختر به اسم فریبا چت میکردم.میگفت تو دبی زندگی میکنه. حاالا که من میخوام برم ببینمش گفته دوست نداره منو ببینه! بهش گفتم ناراحت نباش.اونروز تموم شد. بازم بعد از چند روز پی ام داد. گفت میتونه باهام تلفنی صحبت کنه؟ گفتم نه.بهش گفتم من بیشتر اینجا با دوستم چت میکنم.ولی خیلی اصرار کرد. نمیدونم چرا یه دفه شمارشو یادداشت کردم. مال مشهد بود. از اداره بهش زنگ زدم. توی سرویس بود. گفت بعداز ظهر تماس بگیر.منم رفتم خونه حدود ساعت ۵ بهش زنگیدم.از حرف زدنش خیلی خوشم اومد.خیلی مردونه حرف میزد و با اعتماد به نفس.یک ساعتی باهم حرف زدیم. بعدش تا شب چند بار اس ام اس داد.

فردا صبح ساعت ۷ اون زنگ زد.میگفت ببین چیکار کردی که من صبح به این زودی دلم برات تنگ شده خواستم صداتو بشنوم.دوماهی باهم به صورت تلفنی حرف میزدیم.من از اداره بهش زنگ میزدم. بعداز ظهرها هم اون تماس میگرفت. خلاصه خیلی بهش عادت کرده بودم... به حرفاش...به صداش...من عکسمو براش ایمیل کرده بودم.اونم همینطور.تا اینکه یه روز یه اس ام اس برام فرستاد که فروارد کرده بود .کنجکاو شدم ببینم کی این پیامو براش فرستاده....آخه عشقولانه بود. زنگ زدم دیدم یه خانم جواب داد. قطع کردم. از خود حسام پرسیدم اون پیامو کی براش فرستاده؟ گفت یکی از دوستاش به نام مهدی... (اینم بگم یه چند وقتی بود هی میگفت یکی از دخترخاله هاش تو یه اداره دولتی اطراف مشهد استخدام شده و چون از خونوادش دوره خیلی احساس ناراحتی میکنه به من میگفت یه راهی بذارم جلوی پاش که بتونه دختر خالشو آروم کنه)....این بود که دوباره به همون شماره زنگ زدم. پرسیدم شما با حسام ... چه نسبتی دارید؟ گفت من دوستشم.... حالم خیلی بد شد....دیگه جواب زنگ حسامو نمیدادم. دو روز بعد خود خانومه زنگ زد میخواست ببینه من کی هستم؟ گفتم با حسام دوستم. اون خیلی چیزها از حسام گفت .فهمیدم این خانوم همونه که حسام میگفت دخترخالشه.دیگه تصمیم گرفتم با حسام حرف نزنم.اما چند بار بهم زنگ زد.جواب دادم گفتم چرا درحالیکه با من حرف میزده با یکی دیگه هم .... قول داد دیگه هیچوقت سراغ اون دختره نره. خلاصه انقدر گفت تا تصمیم گرفتم یه فرصت دیگه بهش بدم. ولی همش با آزاده تماس داشتم. اونم میگفت با حسام بهم زده.

روزها همینطور میگذشت تا رییسم یه ماموریت بهم داد برای مشهد که با همکارم برم.خیلی خوشحال بودم چون میتونستم حسامو از نزدیک ببینم.صبح پنجشنبه با هواپیما رفتیم مشهدو بعد از انجام کارای اداریم به حسام زنگ زدم و تو حرم امام رضا(دارالقران) باهاش قرار گذاشتم.....

ببخشید که متنم از لحاظ ادبی ضعیفه آخه من رشتم علوم پایه بوده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط صبا | 
سلام

امروز خواستم یه کمی بیشتر بخوابم خودم بیام اداره

شانس من یه بارونی گرفت که عینهو موش آب کشیده شدم.

دیروز سه تااز دوستام (م.ه.م ) رفتند زاهدان که اربعین اونجا باشن آخه خونواده مهناز اونجا زندگی میکنن و برای فردا نذری میدن. منم تنهای تنها اینجام تو اداره..این بود که ساعت ۸:۱۵ رسیدم. و بعد از صرف صبحونه با س مشغول کارم شدم و تا الان هم هیچ خبری نیست. راستی امروز ناهار یکی از همکارامون نذری میده بفرمایین نذری...

الان م زنگ زد گفت دارن میرن بازار هوای زاهدان هم خیلی خوبه... خوش به حالشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط صبا | 

سلام مجدد

خوبين همگي؟

بگم از روز شنبه كه با مهسا جون رفتيم نمايشگاه مواد شويندهعرضم به حضورتون كه ساعت ۲ رسيديم اونجا ديدم پوشاك و سوغاتي خوراكي شهرهاي مختلف رو ميفروشن و مواد شوينده رو فقط گذاشتن ببينيماين بود كه منم يه مانتو خوشگل ويه شلوارخونه خريدمبعدش رفتيم قسمت سوغاتيا جاتون خالي مسقطي كيك پسته سوهان و.... كلي چيزاي خوشمزه خريديم. بعدش من براي عيد خاله ام و مامان بزرگم از اين مجسمه هاي كريستالي خيلي خوشگل خريدم. خلاصه ديگه تو راه برگشت انقدر ترافيك بود كه ساعت ۸:۳۰ رسيدم خونه .ديگه حال نداشتم برم حمام. يه كم سالاد خوردم و خوابيدم.

يكشنبه رفتم كلاس ورزش كلي حال داد چند وقت بود دوستامو نديده بودم كلي تعريف داشتيم. بعدشم اومدم خونه رفتم حمام و دوباره بيهوش شدم.

دوشنبه هم اومدم سركار قرار گذاشته بوديم با مامانم ساعت ۱بريم خريد. مامان عزيزم تازه ساعت يك و نيم از ادارشون راه افتاده بود. به جاي ساعت ۱ ساعت سه و نيم همديگرو ديديم انقدر عصباني بودم كه تمام مسيرو غر زدم. هيچي هم نخريدم.

اين بود انشاي من

راستي ببخشيدا من امروز ذوق داشتم از اين شكلكها خيلي استفاده كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سلام

قالبمو عوض كردم....

فكر ميكنيد خوبه يا قبلي بهتر بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط صبا | 

چقدر خنده داره ...

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث ديني و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری درراه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط صبا | 


شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن ، آدمهای خوب و مهربون دروغ می گن  ، اونا که می گن تا همیشه دیوونتن ، بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن ، اونا که میان به این بهونه ها ، از توی شهر قشنگ قصه ها ، دروغ می گن ، اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ میگن ، اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط صبا | 

روی عکسا گرد و خاکه ،  بیشتر دلا هلاکه
قحطی گلای پونه ست ،
 تقدیرا دست زمونه ست
عهد و پیمونا شکسته ،
    رشته ی دلا گسسته
 تقویما رو ماه تیره ،  زندونا پر اسیره
آدما یا همه مردن ،
 یا که مات و دل سپردن
 عصر ما عصر فریبه ،عصر اسمای غریبه
 عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون
 مرگ آواز قناری،مرگ عکس یادگاری
 تا دلت بخواد شکایت،غصه ها تا بینهایت
 دلای آدما تنگه ،غصه هم گاهی قشنگه
چشما خونه ی سواله ،مهربون شدن محاله
 حک شده روی هر دیواری ، که چرا دوسم نداری
 خونه هامون پر نرده ،پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر ،تا بخوای عاشق و شاعر
شبا سرد و بی عروسک ،
 دلای شکسته از شک
زلفای خیلی پریشون ،
 خط زدن رو اسم مجنون
شهری که سرش شلوغه ،وعده هاش همه دروغه
چشمای خیره به جاده ،عشوه های نخریده
آسمونا پر دوده ،قلب عاشقا کبوده
 گونه ی گلدونا زرده ،رفته و بر نمی گرده
آدما بی سرگذشتن ،
 آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا ،ماهیان بدون دریا
تشنه ها هلاک آبن ،همه حرفا بی جوابن
 نصف زندگی نگاهه ،بقیش همه گناهه
 خدا رو انگار گذاشتن ، رو زمن و بر نداشتن
در و دیوارا سیاهه ،آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت،
 وقت که شد شاید عبادت
 خدا مال غصه هاته ،وقتی غم داری خداته
روی اینه ها غباره،شیشه ی پنجره ی تاره
بغضا بی صدا و کاله ،همه از فکر و خیاله
قلک خوبیا خالی،مهربونیا خیالی
قفسا پر پرنده ،لبای بدون خنده
نه شنیدنی نه گوشی،نه گلی نه گلفروشی
 مرگ جشنای تولد ،مرگ اون دلی که گم شد
خستگی بی اعتمادی،شک و تردید زیادی
امتحان مکرر ،لونه های بی کبوتر
مشقامون بدون امضا ،اسممون همیشه رسوا
نمره های عشقمون تک،بامامون بدون لک لک
همه غایب تو دفتر ،
 مث بالای کبوتر
 خونه ها بدون باغچه،بدون حافظ و طاقچه
نه برای عشق میلی،نه کسی به فکر لیلی
دیگه پشت در بسته ،کسی بیدار ننشسته
نه کسی نه انتظاری ،نه صدای بی قراری
واسه عاشقی که دیره ،لااقل دلت نگیره
کاش تو قحطی شقایق،
 باز بشیم سوار قایق
بشینیم بریم تو دریا ،من و تو تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن ،نمی گن اگه ببینن
انقدر می ریم که ساحل،
 از من و تو بشه غافل
قایق و با هم می رونیم ،می ریم اونجاها می مونیم
جایی که نه آسمونش ،نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش،نه صدای گلفروشش
مث اینجا ‌آهنی نیست ،
 خوبه اما گفتنی نیست
پس ببین یادت بمونه ،
 کسی ام اینو ندونه
 زنده بودیم اگه فردا ، وعده ی ما لب دریا
صبح پاشو بدون ساعت ،که فراموش بشه عادت
نره از یاد تو زیبا ،
 وعده ی ما لب دریا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط صبا | 

سه شنبه که طبق قرار قبلی با دوستام رفتیم بازار بزرگ.جاتون خالی انقدر شلوغ بوددددد که نگوناهار رفتیم شرف الاسلامی بازم جاتون خالی باقالی پلو و ته چین مرغ خوردیم.خیلی چسبیدمن چیز زیادی نخریدم یه خورده لوازم شخصی و ....و آجیلاز اونجا هم اومدم خونه و برای فردا اداره سالاد درست کردم و بیهوش شدم

چهارشنبه هم خوشبختانه رییس نداشتیم و خیلی خوب بود.بعد از ظهر رفتم آرایشگاه و بعدش یه کم میوه و سبزیجات خریدم رفتم خونمون.راستش خیلی دلم هوای حسام رو کرده بود.بازم کلی گریه کردم و با خدا کلی درددل کردم

و اما پنجشنبه صبح داشتم میرفتم کلاس ورزش دیدم موبایلم داره میزنگه و...با کمال تعجب دیدم حسامههههخیلی هول شده بودم.جواب دادم. سلام و احوال پرسی کردیممنکه قفل کرده بود.تمام حرفایی رو که تو ذهنم آماده کرده بودم بهش بزنم ....پریدبیشتر اون حرف میزد.حال مامانم اینا رو پرسیدو... گفت ازدواج نکردم؟من فقط پرسیدم به مامانش گفته با من بهم زده؟ گفت آره.گفت که خواهرش خیلی دوس دارم منو ببینه.دوباره مثل اوایل دوستیمون خیلی عشقولانه حرف میزدمن کلا خیلی بدبین شدم همش تو دلم میگفتم واسه چی زنگ زده؟بعدش گفت خطشو عوض کرده میخواسته شمارشو من داشته باشمآخه نه اینکه من خیلی قراره بهش زنگ بزنمخلاصه حدود ۱ ساعت حرف زد.منم که باز عین بچه ها گریه کردم.میدونستم نباید جلوش نقطه ضعف نشون بدم.ولی دست خودم نبود.گفت شاید بیاد تهران میخواد منو ببینه نمیدونم دفه بعد که زنگ زد جواب بدم یا نه؟خلاصه... کلی رفتم تو بهت و حیرت.بعد از کلاس هم اومدم خونه.ناها و لالا. بعداز ظهر هم یه کم آشپزخونه تمیز کردم و سا تایی رفتیم خونه مامان بزرگم.

جمعه هم از صبح مامانم رفت خونه مامان بزرگم. من و سارا مثل .... افتادیم به جون خونهخلاصه کلی خسته شدیم.ناهار هم رفتیم خونه مادربزرگه تا بعد از ظهر.

فعلا به خدا میسپارمتون...شاد باشید....بای 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط صبا | 

هرچی نوشته بودم پرید..........

دیگه حالشو ندارم بنویسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط صبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم.
حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید.
.
.
.

بس كه ديوار دلم كوتاه است
هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده
سركي مي كشد و ميگذرد...
.
.
.

امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.
هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
يادداشتهاي تنهايي
يادداشتهاي فرهاد
كاروانسراي قرن بيست يكم
مسيح علي نژاد
خانم كپي
زن نوشت
خودموني
گزيده خاموشي از دنياي خاكي
سيدابراهيم نبوي
شراره هاي آتش در بهشت
چندقدم نزديكتر به خدا
كيبرد آزاد
شهرمن
حادثه آنلاين
بادبادك
خرس قهوه اي
خانه فلفل بانو وشوهرخان
دلتنگيهاي موني
جوينده گوينده است و يابنده خاموش
جغد
بلاگ تصويري جغد
اخبار و رويدادهاي جنجالي
رابطه دختر و پسر
يادداشتهاي يك دختر ترشيده
وسعت تنهايي
شيشه
وقتي ميخواي زن نگيري
بيتا سپهري
براي ديدن روز عذابت دارم ثانيه ها رو ميشمارم
مركز تخصصي فرهنگي تفريحي وبگردها
چهار ستاره مانده به صبح
ورطه
زندگي از يه راه تازه
چه آسان ميشود از يادها رفت
ازلبها تا قلب
جديدترين آهنگها
روزنه
ايران اهدا
بلاگفا
free smilley
برترين وبلاگهاي فارسي
كليپ هاي جديد موبايل
زنگوله
picasa web
google image
zoomr.com
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM