![]() سلام اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
يادداشتهاي تنهايي يادداشتهاي فرهاد زهرا كاروانسراي قرن بيست يكم مسيح علي نژاد خانم كپي زن نوشت خودموني گزيده خاموشي از دنياي خاكي سيدابراهيم نبوي شراره هاي آتش در بهشت چندقدم نزديكتر به خدا كيبرد آزاد شهرمن حادثه آنلاين بادبادك خرس قهوه اي خانه فلفل بانو وشوهرخان دلتنگيهاي موني جوينده گوينده است و يابنده خاموش جغد بلاگ تصويري جغد اخبار و رويدادهاي جنجالي رابطه دختر و پسر يادداشتهاي يك دختر ترشيده وسعت تنهايي شيشه وقتي ميخواي زن نگيري بيتا سپهري براي ديدن روز عذابت دارم ثانيه ها رو ميشمارم مركز تخصصي فرهنگي تفريحي وبگردها چهار ستاره مانده به صبح ورطه زندگي از يه راه تازه چه آسان ميشود از يادها رفت ازلبها تا قلب سازمان سنجش آموزش كشور جديدترين آهنگها روزنه ايران اهدا بلاگفا free smilley برترين وبلاگهاي فارسي كليپ هاي جديد موبايل زنگوله picasa web google image zoomr.com :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
تو نیستی که ببینی
دلتنگی
سلام... اول اينكه من هنوز نتونستم كتابهامو تهيه كنم · براتون گفته بودم چندماه پيش يه خواستگار برام اومده بود...از اقوام مربي كلاس ورزشم بود كه من كلا ازش خوشم نيومده بود ... به مربيمون هم گفته بودم ولي ظاهرا حرف منو به آقاهه انتقال نداده بود ... بعد ديگه موضوع مريضيه مربيمون پيش اومد و....حالا....روز شنبه خواهر همون آقاهه به من زنگ زده كه ببخشيد ما تو اين چندماه نتونستيم مزاحمتون بشيم و درگير بيماري خانم الف بوديم و از اين حرفا....غرض از مزاحمت اين بود كه ميخواستم نظرتونو راجع به داداشم بدونم چون داداشم مستاجرشم جواب كرده و خونهاش خاليه... گفتيم اگه شما هم موافق باشي دو ...سه...جلسه ديگه با هم قرار بذاريدو حرفاتونو بزنيد و انشااله ...ديگه ديگه...منم مونده بودم چي جوابشو بدم · ديروز يكي از همكاراي آقا، آقاي ص · رفته بودم تو وبلاگ یاددشت های یک دختر ترشیده،نوشته بود هفت آرزوي محال. منم خيلي دوست دارم آرزوهاي محالمو بنويسم. ايشالا سر فرصت حتما مينويسمشون، البته بايد قول بدين اگه به نظرتون بچهگانه اومد تو دلتون نخندينها. · بهمنماه توي بالكن خونمون يه ياكريم خوشگل براي خودش خونه درست كرده بود. دو تاهم تخم گذاشته بود...معلوم نبود باباشون كجا بود؟ به قول مامانم مثل باباي من رفته بود · آهنگ زخمزبون چاوشي رو گوش دادين ؟همونكه تو فيلم سنتوري ميخونه....نميدونم چه مرگم شده؟ هر شب قبل از خواب گوش ميدم و زار زار گريه ميكنم تا خوابم ببره.... ميدونين دلم خيلي براي حسام تنگ شده · كار ما طوريه كه با همكارامون تو شهرستانها خيلي ارتباط داريم.... امروز هم سر يه موضوع كاري با همكارم تو مشهد دعوام شد... البته دعواي تلفني...طرف همچين صداشو بلند كرده بود كه من پيماني هستم و تو قراردادي و · خيلي پر حرفي كردم... ولي سبك شدم...اميدوارم حوصلتون بگيره همشو بخونيد.
سلام ....خوب هستين؟ اولا بايد يك تبريك صميمانه به مسئولين دانشگاه پيام نور بگم كه انقدر كارهاشون رو برنامه و اصوله. براتون بگم من و مهسا شنبه رفتيم انقلاب براي خريد كتاب. هيچكدوم از كتابفروشيها كتابهايي رو كه براي دانشگاه ميخواستم نداشتن..... الان يه هفته است دارم زنگ ميزنم به نمايندگي فروش كتاب پيام نور.هي امروز و فردا ميكنه.... ديگه آخرش امروز بهم گفت تا دو سه هفته ديگه خبري نيست.. خدايي من بايد چيكار كنم؟ اونقت ميگن چرا جووناي ما همه بيسوادن و از اين حرفا.... دلم ميسوزه واسه اون 50000 تومن كه براي ثبت نام دادم... ديگه بگم براتون از اوضاع هفتهاي كه گذشت... زياد سرحال نبودم... انگار يه چيزي گم كردم...روز چهارشنبه عروسي دعوت بوديم.... پنجشنبه و جمعه هم به بطالت گذشت... كلاس ورزش و مهموني خونه مامانبزرگ...راستي جاتون خالي ديروز ديروز كيك شكلاتي پخته بودم...البته از اين پودرهاي آماده بود... ولي زحمت داشت ديگه؟ نداشت؟ خدمتتون عرض كنم من ماشاله 5تا دايي دارم با يه خاله... خاله كه ميگم يه چيزي تو مايههاي خاله خانوما قديم اين شغلي كه الان دارم يه جورايي خالهام پارتي بازي كرده... به خاطر همين فكر ميكنه بايد هميشه نسبت به همهچي من نظر بده... از حجاب گرفته تا طرز صحبت ...حتي طرز خنده...براي همين هم هميشه با هم كنتاك داريم خب ديگه ببخشيد سرتونو درد آوردم... يه خورده دلم خنك شد... خدايا همه رو به راه راست هدايت فرما و به اون دسته بندههات كه فكر ميكنن خودشون كاملن و حق دخالت تو زندگي همه رو دارن يه جورايي بفهمون كارشون اشتباهه... راستي اينم بگم سيزدهبدر خالهام يه فال گرفت از يه دست فروش ... توش نوشته بود به كار و زندگي اطرافيانت دخالت نكن... اونم از قول حافظ... به خدا راست ميگم... باور ميكنين؟ فعلا باي.
سلام..... اينجانب يك عدد صباي شرمنده خودم و خداو .... هستم ميدونين چي شده؟ ديروز بعداز ظهر حسام زنگ زد و ... من ... جوابشو دادم ميدونم كار بدي كردم، ولي تو سرويس بودم هول شدم. اونم كلي قسم خورد كه اونشب داداشش داشته با تلفن صحبت ميكرده و خودش فقط و فقط با من صحبت ميكنه... هنوزم دوسم داره يه چيز ديگه ، به دليل مشكلاتي كه تو دفترمون با همكارهاي آقا پيدا كردم، ميخوام جامو عوض كنم. با يكي دو تا از مديرا هم تو قسمتهاي ديگه صحبت كردم و اونا هم جواب موافق دادن. ولي خودم دودلم ... چون اينجا كارم كمه ميتونم درس بخونم. شايد هم بي خيال جابجايي بشم. ما تو دفترمون كه خيرسرمون مثلا يه دفتر فني مهندسيه سه تا خانم و 7 تا آقا مثل اینکه خيلي پر حرفي كردم ... فعلا باي.
سلام خدمت دوستان گلم
امروز اومدم یه قولی به خودم و خدا و شما بدم.... اونم اینکه دیگه هیچوقت افسوس گذشته و نداشته هامو نخورم امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست..... راستی دیروز یه مطلب تو وبلاگ آنی دالتون خوندم خیلی خوشم اومد...البته من همیشه از نوشته های آنی لذت میبرم.... شما هم بخونید: دلسوزی "دلتان برای من که ازدواج نکرده ام نسوزد نمیدونم ولی یه جورایی روحیه گرفتم.امیدوارم امروز رو هیچوقت فراموش نکنم.میخواستم اینجا بازم از اون عزیزی تشکر کنم که همیشه منو مدیون مهربونیهاش میکنه
· سیزده بدر جاتون خالی رفتیم پارک ملت. چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم. صبح ساعت 9 بیدار شدم.یه سر رفتم اینترنت ببینم چه خبره...رفتم سایت سازمان سنجش که دیدم مهلت ثبت نام کارشناسی ارشد پیام نور تموم شده... من خیلی وقت بود منتظرش بودم....نمیدونستم باید چیکار کنم؟ زنگ زدم پست پیروزی گفت مهلت توزیع دفترچه ها تموم شده....ولی پست توپخونه چندتا دفترچه داره. دیگه زود حاضر شدم رفتم و خوشبختانه دفترو گرفتم.از اونجا رفتم عکس انداختم همونجا هم دادم برام اسکن کرد ریخت تو فلاپی.... آخه ثبت نامش اینترنتی بود. بعداز ظهر پسرداییم ,فرهاد که 22 سالشه برا م یه اس ام اس خیلی خوشگل فرستاد: گفتمش دل میخری؟ پرسید:چند؟ گفتمش دل مال تو ,تنها بخند خنده کرد و دل زدستانم ربود, تا به خود باز آمدم او رفته بود, دل ز دستش روی خاک افتاده بود, جای پایش روی دل جا مانده بود. منم زودی برای حسام فرستادمش...شب داشتم ثبت نام میکردم که زنگ زد... گفت تو که ادعای معرفت داری چرا وقتی شارژ موبایل من تموم شد تو دوباره زنگ نزدی؟چرا؟ پنجشنبه تا ساعت 12 منتظرش شدم.... دیگه خودم بهش زنگیدم. گفتم به خاطر اخلاق خودته.... داشتم براش توضیح میدادم....پرید وسط حرفم که بسه دیگه... بحث نکنیم....من الان کار دارم خودم باهات تماس میگیرم. بعداز ظهر بهم اس ام اس داد که میخوام بهت زنگ بزنم... ولی هرچی منتظر شدم خبری نشد. ساعت شش و نیم حاضر شدیم رفتیم پارک بسیج.چند تا بازی سوار شدیم خلاصه تا ساعت 4 صبح بیداربودم و گریه میکردم...با خدا راز و نیاز میکردم.... از همه شما دوستانی که بهم سرزدین ممنونم. برای منم دعا کنید از این برزخ بیام بیرون. خیلی دوستون دارم. فعلا بای.
سلام به همه دوستای مهربونم ببخشید که این چندوقته نبودم...البته سرم خیلی خلوت بود,ولی تنبلی کردم. ولی اتفاقات مهممو براتون مینویسم. · چهارشنبه 28 اسفند حدودای ظهر بود یه دفه به سرم زد یه زنگ به حسیام بزنم ازش حلالیت بطلبم البته بیشتر دلم براش تنگ شده بود میخواستم صداشو بشنوم دنبال بهونه میگشتم.حسام هم خیلی سرد برخورد کرد,گفت تازه از خواب بیدار شده و خیلی سرش شلوغه من هر چی میگفتم زود میگفت باشه باشه · سه شنبه 6 فروردین بعد از ناهار خوابیده بودم... وقتی بیدار شدم دیدم بهم زنگ زده .... منم زودی براش چندتا اس ام اس تبریک فرستادم که هیچکدومشونو جواب نداد. فرداش رفتم اداره ساعت 8 بهش زنگ زدم ولی باز جواب نداد. پنجشنبه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش زنگیدم....آخه میدونین من یه اخلاق بدی دارم, هروقت میرم تو فکر حسام یا منتظرش میشم قلبم تندتند میزنه و دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. بقیه اش تو پست بعدی.
|