تبليغاتX
تو نیستی که ببینی -

قسمت دوم ....

البته اونروز قبل از اینکه حسام رو ببینم رفتم زیارت حرم ولی اصلا حواسم جای خودش نبود. استرس داشتم. البته هم اون عکس منو دیده بود هم من عکس اونو.ولی بازم میخواستم ببینم از نزدیک چه شکلیه؟ طفلکی فرزانه هم نتونست درست زیارت کنه ....رفتیم صحن دارالقران خیلی شلوغ بود... همون موقع زنگ زد گفت من دارم میبینمت...تکیه داده بود به دیوار.... از عکسش لاغرتر به نظر میومد....رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردیم.... یه کمی حرف زدیم.... بعدش گفت ما بریم خریدمونو بکنیم که شام باهم باشیم..... حدود ساعت ۹ شب بود که رفتیم یه رستوران سنتی تو خیابون تقی آباد....(وای...الان که یادش میفتم ....)بعد مارو تا هتل رسوند و قرار شد فردا ساعت ۱۱ همدیگرو ببینیم....من خیلی حالم بد بود.... گریه میکردم.... دلداری و شوخیهای فرزانه هم کارساز نبود.... اونشب تا صبح باهاش تلفنی حرف زدم....خلاصه فردا صبح بعد از صرف صبحانه رفتیم حرم.... از اونجا هم رفتیم شاندیز... نمیدونین چقدر احساس خوشبختی میکردم.... با اینکه هیچ تماس فیزیکی باهم نداشتیم ولی خیلی بهش وابسته شده بودم... بعدش دوباره مارو رسوند هتل که به پروازمون برسیم.... تو هواپیما خیلی حالم گرفته بود ولی یه دنیا خوشحال بودم که دیدمش....(افسوس که خوشبختیم پایدار نبود....) ....دیگه از اون موقع کم کم بحث ازدواج رو پیش کشید.... میگفت باید کارمو بذارم کنار.... چادری بشم..... برم مشهد زندگی کنم.... ولی من فقط قبول کردم چادری بشم....تا عید همینطوری گذشت.... عید سال ۸۵ هم شروع شد....قرار بود پنجشنبه۱۷ فروردین بیاد منو ببینه...خیلی دلم براش تنگ شده بود....اومد...ولی نمیدونم چرا این دفعه حس خوبی از بودن باهاش نداشتم.... چندبار اسم آزاده رو آرد که تو خیابون دیدتش.... رفتیم پارک ساعی ولی نمیدونم چرا همش دوست داشتم زودتر عصر بشه که برم خونمون....البته از وقتی که فرزانه دیده بودش همش میگفت شما به هم نمیخورین و از این حرفا.... باقطار اومده بود ....خیلی اصرار کرد تا راه آهن باهاش برم ولی نرفتم....قرار بود شنبه برام خواستگار بود ...تو جلسه خواستگاری بود که خواهرم یواشکی بهم گفت گوشیت زنگ میخوره.بعد از اینکه مهمونا رفتن ...رفتم سراغ موبایلم دیدم ۲۰ تا میس کال دارم....دوباره زنگ زد گفت چرا بهش زنگ نزدم ببینم رسیده یا نه؟ واقعا خودم هم نمیدونستم چرا؟ الکی بهانه آوردم.... بهش گفتم من نمیتونم شرایطشو قبول کنم....از این طرف هم شمارشو دادم فرزانه تا باهاش صحبت کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط صبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم.
حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید.
.
.
.

بس كه ديوار دلم كوتاه است
هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده
سركي مي كشد و ميگذرد...
.
.
.

امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.
هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
يادداشتهاي تنهايي
يادداشتهاي فرهاد
كاروانسراي قرن بيست يكم
مسيح علي نژاد
خانم كپي
زن نوشت
خودموني
گزيده خاموشي از دنياي خاكي
سيدابراهيم نبوي
شراره هاي آتش در بهشت
چندقدم نزديكتر به خدا
كيبرد آزاد
شهرمن
حادثه آنلاين
بادبادك
خرس قهوه اي
خانه فلفل بانو وشوهرخان
دلتنگيهاي موني
جوينده گوينده است و يابنده خاموش
جغد
بلاگ تصويري جغد
اخبار و رويدادهاي جنجالي
رابطه دختر و پسر
يادداشتهاي يك دختر ترشيده
وسعت تنهايي
شيشه
وقتي ميخواي زن نگيري
بيتا سپهري
براي ديدن روز عذابت دارم ثانيه ها رو ميشمارم
مركز تخصصي فرهنگي تفريحي وبگردها
چهار ستاره مانده به صبح
ورطه
زندگي از يه راه تازه
چه آسان ميشود از يادها رفت
ازلبها تا قلب
جديدترين آهنگها
روزنه
ايران اهدا
بلاگفا
free smilley
برترين وبلاگهاي فارسي
كليپ هاي جديد موبايل
زنگوله
picasa web
google image
zoomr.com
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM