تبليغاتX
تو نیستی که ببینی -

سلام به همه دوستای مهربونم.... حالتون خوبه؟ عید خوش گذشته؟

ببخشید که این چندوقته نبودم...البته سرم خیلی خلوت بود,ولی تنبلی کردم.این دوهفته ای که از سال 87 میگذره بیشترش به دید و بازدید گذشت.مسافرت هم نرفتم....همش خونه بودم.

ولی اتفاقات مهممو براتون مینویسم.

·    چهارشنبه 28 اسفند حدودای ظهر بود یه دفه به سرم زد یه زنگ به حسیام بزنم ازش حلالیت بطلبم البته بیشتر دلم براش تنگ شده بود میخواستم صداشو بشنوم دنبال بهونه میگشتم.حسام هم خیلی سرد برخورد کرد,گفت تازه از خواب بیدار شده و خیلی سرش شلوغه من هر چی میگفتم زود میگفت باشه باشه.... منم سریع قطع کردم....نشستم حدود 1 ساعت همینطوری فقط گریه کردم... با خدا حرف زدم.... خیلی حالم گرفته شده بود... از دست خودم خیلی عصبانی بودم که چرا دوباره بهش زنگ زده بودم.... از خودم بدم اومده بود....آخر صحبتاش بهم گفته بود اگه هر 6 ماه یه بار میخوای زنگ بزنی چرت و پرت بگی دیگه زنگ نزن... منم برای چندمین بار با چشمای اشکبارم به خدا قول دادم دیگه هیچوقت اسمشو نیارم.... خلاصه رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم بعدش با مامانم رفتیم ماهی و شیرینی و میوه و یه کم خرت و پرت خریدیم... قرار شد مامانم بره خونه مامان بزرگم شام درست کنه و من و سارا حول و حوش ساعت 9 بریم اونجا. تو راه بودیم که حسام زنگ زد... به خاطر حرفایی که زده بود معذرت خواست و .... گفت تو عید حتما بهم زنگ میزنه.

·    سه شنبه 6 فروردین بعد از ناهار خوابیده بودم... وقتی بیدار شدم دیدم بهم زنگ زده .... منم زودی براش چندتا اس ام اس تبریک فرستادم که هیچکدومشونو جواب نداد.

فرداش رفتم اداره ساعت 8 بهش زنگ زدم ولی باز جواب نداد.

پنجشنبه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش زنگیدم....آخه میدونین من یه اخلاق بدی دارم, هروقت میرم تو فکر حسام یا منتظرش میشم قلبم تندتند میزنه و دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. عید رو بهش تبریک گفتم ....به جای اینکه جوابمو بده میگه چندبار تبریک میگی؟گفتم حالا من دلم خواست یه بار دیگه بگم اشکالی داره؟ گفت نه ولی الان سرم خیلی شلوغه...منم قطع کردم.... دیگه ایندفعه خدا رو قسم دادم اگه دوباره با حسام تماس گرفتم یه بلایی سرم بیاره.خیلی ناراحت بودم... بهش اس ام اس دادم,گفتم فکر کردی کی هستی که انقدر خودتو میگیری؟...اونم شب حدود ساعت 11 بهم زنگ زد که جوابشو ندادم.

بقیه اش تو پست بعدی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط صبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم.
حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید.
.
.
.

بس كه ديوار دلم كوتاه است
هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده
سركي مي كشد و ميگذرد...
.
.
.

امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است.
هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
يادداشتهاي تنهايي
يادداشتهاي فرهاد
كاروانسراي قرن بيست يكم
مسيح علي نژاد
خانم كپي
زن نوشت
خودموني
گزيده خاموشي از دنياي خاكي
سيدابراهيم نبوي
شراره هاي آتش در بهشت
چندقدم نزديكتر به خدا
كيبرد آزاد
شهرمن
حادثه آنلاين
بادبادك
خرس قهوه اي
خانه فلفل بانو وشوهرخان
دلتنگيهاي موني
جوينده گوينده است و يابنده خاموش
جغد
بلاگ تصويري جغد
اخبار و رويدادهاي جنجالي
رابطه دختر و پسر
يادداشتهاي يك دختر ترشيده
وسعت تنهايي
شيشه
وقتي ميخواي زن نگيري
بيتا سپهري
براي ديدن روز عذابت دارم ثانيه ها رو ميشمارم
مركز تخصصي فرهنگي تفريحي وبگردها
چهار ستاره مانده به صبح
ورطه
زندگي از يه راه تازه
چه آسان ميشود از يادها رفت
ازلبها تا قلب
جديدترين آهنگها
روزنه
ايران اهدا
بلاگفا
free smilley
برترين وبلاگهاي فارسي
كليپ هاي جديد موبايل
زنگوله
picasa web
google image
zoomr.com
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM