تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

·    سیزده بدر جاتون خالی رفتیم پارک ملت. ساعت سه و نیم بعداز ظهر بود ...ما تازه ناهار خورده بودیم ...نشسته بودیم...بعضیها هم تازه داشتن کباب درست میکردن که یه دفه بارون گرفت ...دیگه کاسه کوزه مردم ریخت بهم.... و همه جمع و جور کردیم اومدیم خونه.... من از خستگی تا ساعت 8 شب یه سره خوابیدم. حدود ساعت 9 بود که حسام زنگ زد...حال و احوال کرد و گفت خانوادگی رفتند یه مسافرت کوچولو اطراف مشهد....اسمشو بهم گفت ولی یادم رفته....وسطای صحبتش گفت شارژایرانسلش داره تموم میشه, داشتیم حرف میزدیم که تلفن قطع شد.

چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم. صبح ساعت 9 بیدار شدم.یه سر رفتم اینترنت ببینم چه خبره...رفتم سایت سازمان سنجش که دیدم مهلت ثبت نام کارشناسی ارشد پیام نور تموم شده... من خیلی وقت بود منتظرش بودم....نمیدونستم باید چیکار کنم؟ زنگ زدم پست پیروزی گفت مهلت توزیع دفترچه ها تموم شده....ولی پست توپخونه چندتا دفترچه داره. دیگه زود حاضر شدم رفتم و خوشبختانه دفترو گرفتم.از اونجا رفتم عکس انداختم همونجا هم دادم برام اسکن کرد ریخت تو فلاپی.... آخه ثبت نامش اینترنتی بود.

بعداز ظهر پسرداییم ,فرهاد که 22 سالشه برا م یه اس ام اس خیلی خوشگل فرستاد:

   گفتمش دل میخری؟ پرسید:چند؟

   گفتمش دل مال تو ,تنها بخند

   خنده کرد و دل زدستانم ربود,

   تا به خود باز آمدم او رفته بود,

   دل ز دستش روی خاک افتاده بود,

   جای پایش روی دل جا مانده بود.

منم زودی برای حسام فرستادمش...شب داشتم ثبت نام میکردم  که زنگ زد... گفت تو که ادعای معرفت داری چرا وقتی شارژ موبایل من تموم شد تو دوباره زنگ نزدی؟چرا؟ همینطوری صداشو بلند کرده و داشت حرف میزد. مامانم هم شک کرده بود هی الکی میومد تو اتاق... بهش گفتم فردا زنگ بزن الان نمیتونم حرف بزنم.

پنجشنبه تا ساعت 12 منتظرش شدم.... دیگه خودم بهش زنگیدم. گفتم به خاطر اخلاق خودته.... داشتم براش توضیح میدادم....پرید وسط حرفم که بسه دیگه... بحث نکنیم....من الان کار دارم خودم باهات تماس میگیرم.

بعداز ظهر بهم اس ام اس داد که میخوام بهت زنگ بزنم... ولی هرچی منتظر شدم خبری نشد. ساعت شش و نیم حاضر شدیم رفتیم پارک بسیج.چند تا بازی سوار شدیم ... شام خوردیم و اومدیم خونه.... مامانم و سارا خوابیدند. من هر کاری کردم خوابم نمیبرد. ساعت دوازده و نیم شب بود که چند تا اس ام اس بهش دادم...جوابمو نداد....بهش زنگ زدم دیدم با یکی داره حرف میزنه... ده دقیقه پشت خطش بودم تا آزاد شد. گفت چرا اینقدر زنگ میزنی؟ داداشم داشته با خط من با خانمش حرف میزده.گفتم مطمئنی داداشت بوده؟ خودت نبودی؟ قطع کردم.خیلی حالم بد بود.... شما بگید اون موقع شب با کی میتونسته حرف بزنه؟بهش اس ام اس دادم که دیگه به من زنگ نزن.هیچوقت نمیبخشمت.

خلاصه تا ساعت 4 صبح بیداربودم و گریه میکردم...با خدا راز و نیاز میکردم....

از همه شما دوستانی که بهم سرزدین ممنونم. واقعا خدا رو شکر میکنم که اینهمه دوست مجازی بهم هدیه کرده.امیدوارم هیچوقت غصه تو دلای قشنگتون راه پیدا نکنه و همیشه خوشبخت و .... باشید.

برای منم دعا کنید از این برزخ بیام بیرون.

خیلی دوستون دارم.

فعلا بای.

|+| نوشته شده توسط صبا در شنبه 1387/01/17 ساعت 11:55 قبل از ظهر |