تبليغاتX
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی
دلتنگی

سلام...

 اول اينكه من هنوز نتونستم كتابهامو تهيه كنم....به نظرتون بايد چيكار كنم؟

·    براتون گفته بودم  چندماه پيش يه خواستگار برام اومده بود...از اقوام مربي كلاس ورزشم بود كه من كلا ازش خوشم نيومده بود ... به مربيمون هم گفته بودم ولي ظاهرا حرف منو به آقاهه انتقال نداده بود ... بعد ديگه موضوع مريضيه مربيمون پيش اومد و....حالا....روز شنبه خواهر همون آقاهه به من زنگ زده كه ببخشيد ما تو اين چندماه نتونستيم مزاحمتون بشيم و درگير بيماري خانم الف بوديم و از اين حرفا....غرض از مزاحمت اين بود كه ميخواستم نظرتونو راجع به داداشم بدونم چون داداشم مستاجرشم جواب كرده و خونه‌اش خاليه... گفتيم اگه شما هم موافق باشي دو ...سه...جلسه ديگه با هم قرار بذاريدو حرفاتونو بزنيد و انشااله ...ديگه ديگه...منم مونده بودم چي جوابشو بدم... گفتم اگه خواستم حتما به خانم الف اطلاع ميدم.حالا موندم به مربيمون زنگ بزنم يا نه؟

·    ديروز يكي از همكاراي آقا، آقاي ص يه دفه با صداي بلند گفت براش  خواستگار اومده... گفتم جل‌الخالق. آخر زمون شده... خلاصه ميگفت دختره دكتر داروسازه...تونياورون خونه داره... پژو 206 داره...منم با اينكه وانمود ميكردم دارم آهنگ گوش ميدم(همون قضيه هدفون و ...) چشمام داشت از حدقه ميزد بيرون ...ميگفت معرفش هم عمه‌اش بوده ...گفتم مرد هم مرداي قديم ...اين جديديا ديگه خودشون هم خودشونو به مردي قبول ندارن....چي بگم والله.

·    رفته بودم تو وبلاگ یاددشت های یک دختر ترشیده،نوشته بود هفت آرزوي محال. منم خيلي دوست دارم آرزوهاي محالمو بنويسم. ايشالا سر فرصت حتما مينويسمشون، البته بايد قول بدين اگه به نظرتون بچه‌گانه اومد تو دلتون نخندين‌ها.

·    بهمن‌ماه توي بالكن خونمون يه ياكريم خوشگل براي خودش خونه درست كرده بود. دو تاهم تخم گذاشته بود...معلوم نبود باباشون كجا بود؟ به قول مامانم مثل باباي من  رفته بود... خلاصه توي عيد بود كه بچه‌هاش از تخم درآمودن و يه دفه باباشون پيدا شد..حالا چجوري پيداش شده بود بماند...ديروز اينا خونوادگي از خونه ما كوچ كردن و يكي از بچه‌هاشو كه به عقيده مامانم پاش شكسته رو جا گذاشتن...خيلي دلم براي اين جوجه كوچولو ميسوزه و از طرفي به خاطر ترسي كه از پرنده‌ها دارم نميتونم بهش نزديك بشم... به نظر شما بايد چيكار كنم؟ ميترسم خداي نكرده از غصه تنهايي دق كنه بميره طفلكي...از ديروز تا حالا روشو كرده به ديوار همينطوري نشسته...

·    آهنگ زخم‌زبون چاوشي رو گوش دادين ؟همونكه تو فيلم سنتوري ميخونه....نميدونم چه مرگم شده؟ هر شب قبل از خواب گوش ميدم و زار زار گريه ميكنم تا خوابم ببره.... ميدونين دلم خيلي براي حسام تنگ شده ....

·    كار ما طوريه كه با همكارامون تو شهرستانها خيلي ارتباط داريم.... امروز هم سر يه موضوع كاري با همكارم تو مشهد دعوام شد... البته دعواي تلفني...طرف همچين صداشو بلند كرده بود كه من پيماني هستم و تو قراردادي و...حق نداري به من دستور بدي ... من كه كپ كرده بودم....قربون خدا برم كه حرفام به مذاق همه تلخ مياد ...خدا رو شكر.

·        خيلي پر حرفي كردم... ولي سبك شدم...اميدوارم حوصلتون بگيره همشو بخونيد.

|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه 1387/01/26 ساعت 1:16 بعد از ظهر |