![]() |
![]() |
|
دلم یه سفر شمال میخواد اونم تنهایی میدونم نمیشه..... امان از دست این غیرت الکی ایرانی ... این تعصبهای بیجا چرا یه دختر تنها نمیتونه بره شمال؟ چرا هر کی اینکارو بکنه بهش انگ .... میچسبونن؟ چرا یه دختر تو ایران تنها نمیتونه بره یه هفته لب دریا بشینه و هیچکسی هم کارش نداشته باشه؟ یه تنهایی یه خلوت .... یه آسمون یه نیمکت میخوام تنهای تنها ... باشم دور از جماعت... راستی دیروز حسام بهم زنگ زد ...جوابشو ندادم...بعدش کلی پشیمون شدم ... ولی کار از کار گذشته بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط صبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|