![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستاي خوبم اين چند روزه خيلي دلم براتون تنگ شده بود... هيچوقت فكر نميكردم اينطوري دلتنگتون بشم... هيچكدوم از وبلاگهاي بلاگفا يا پرشين بلاگ رو نميتونم وقتي تو اداره به نت وصل ميشم ، باز كنم ... متاسفانه * بينهايت ... ادمين ادارمون براي اينكه كاربرها فيلم و ... دانلود نكنن يه فيلتر گذاشته رو سرور .. دستش درد نكنه ... ولي اين چه ربطي داره به بلاگفا؟ شايد برم يه وبلاگ ديگه باز كنم... اگه شد حتما خبرتون ميكنم... تا اون موقع فقط پنجشنبهها صبح از خونه وصل ميشم ... اين چند روزه خيلي سريعتر از اونچه فكرشو بكنيد گذشت .... · رفتم نمايشگاه و كلي كتاب خريدم ... البته همش داستانه... پيتزاي برشته ، جين اير ، دختري از مصر ، دونا ، ربهكا ، آنا ، مردگان ... جاتون خالي براي تغيير روحيهام خيلي خوب بود. · دارم ماموريتي ميرم مشهد ...حسام دوشنبه زنگ زد ...بهش گفتم دارم ميام اونجا ولي نميتونم ببينمت... واقعا هم نميتونم ببينمش ...آخه با مهناز ميخوام برم ...تنها كه نيستم ... فكر كنم ناراحت شد چون زود قطع كرد ...اصلا ناراحتيش برام مهم نيست. · شنبه عروسي دخترداييمه ....لباس هم هنوز نخريدم ... خدايي يه دونه لباس كه به دلم بشينه قيمتش هم مناسب باشه پيدا نكردم ... يه دونه پيراهنو به قول مامانم همچين ميگه 99000 تومن انگار كه ميگه 9900 تومن.... · تو اتوبوس نشسته بودم يه خانمي اومد بالا با بچهاش ...اين بچه به قدري خوشگل و ناز بود كه ميخوستم بخورمش ...بهش گفتم بيا بشين بغلم خسته ميشي (قبول دارم بدجنسي كردم از جام بلند نشدم مامانش بشينه ) گفت نه... يه آدامس بهش دادم اومد بغلم ....همينطوري كه سرشو گذاشته بود رو شونم خوابش برد ...نميدونين چه لذتي داشت ....موهاش تو صورتم بود ...دستامو سفت گرفته بود ... وقتي به ايستگاهي كه بايد پياده بشم رسيدم اصلا دلم نميومد بيدارش كنم ولي چارهاي نبود. · يه جورايي بيقرارم شايد بخاطر اينه كه احتمال ميدم حسامو ببينم ...دوست دارم ببينمش براي بار آخر ولي نميخوام مدتش زياد باشه ...مثلا حداكثر يك ساعت...دوست ندارم اگه ديدمش بهش حرفهاي محبتآميز بزنم و اينكه اون منو با كلماتي كه قبلا دوست داشتم ازش بشنوم صدام كنه ... · كار انتقالم درست نشد ....البته مبدا و مقصد راضي بودند ولي اموراداري موافقت نكرد. شايد خيري توش بود كه جابجا نشدم. ديگه اينكه خيلي دوستون دارم. اميدوارم روزهاي خاطرهانگيز و شادي رو تجربه كنيد. به خدا ميسپارمتون.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/18ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط صبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اينجا ميخوام از روزمرگيهام بنويسم. حرفهایی که تو دلم مونده و به کسی نمیتونم بگم رو میخوام اینجا با شما دوستان دنیای مجازی در میون بذارم.اگه به نظرتون نوشته هام سطحیه به بزرگواری خودتون ببخشید. . . . بس كه ديوار دلم كوتاه است هركه از كوچه تنهايي من ميگذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و ميگذرد... . . . امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچوقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|